مرضيه محمدزاده
1406
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
پس از اين حادثه چسان مىتوانيد شادمان باشيد ؟ كدام چشم است كه با ديدن نامرادىها اشكبار نباشد ؟ در حالى كه همه مىگريند و همه اندوهناك و زمين و زمان رنگ غم گرفته است . ما را طرد كردند و پراكنده نمودند ، به خدا سوگند با آن همه سفارش كه پيامبر در حق ما كرد تا حمايت شويم و محبت ببينيم اگر فرمان قتل و غارت ما را مىداد باز هم اين مردم مردمى از ياد برده ، بيش از اين ستمى روا نمىداشتند چون هر ستمى كه ممكن بود انجام دادند . اين مصيبتها چقدر بزرگ و دردناك و سوزنده بود و چه سخت و طاقتفرسا و كشنده بود . از خداوند بزرگ مىخواهيم كه در برابر اين دردها به ما رحمت عطا كند و از ستمكاران انتقام گيرد و داد مظلومان بىگناه را باز جويد و قربانيان ما را قبول فرمايد . » مردم در سكوتى غم انگيز سخنانش را شنيدند باد ، نالهاى كرد و خورشيد اشكى افشاند . اشك نور ، اشك سپيدى و اشك آزادى . فريادى در كربلا به امواج خون خورد و هنوز آن فرياد به گوش مىرسد ، اشكى كنار مدينه بر خاك افشانده شد و از آن خاك چشمهاى جوشيد كه هركس در آن چشمه تن شويد . آزادگى بيابد و زبونى نپذيرد . از آن همه خون و اشك كه در زندگى انسان فرو ريخته ، خونى كه در كربلا ريخت ارزشمندتر ، و اشكى كه به نزديكى مدينه افشانده شد گران قدرتر از همه بود . كاروان به دروازهى مدينه رسيد ساكنان مدينه براى استقبال ، براى خوشامدگويى ، به راهشان اشك افشاندند ، تا غبار نخيزد و فرزندان پيامبر آزرده نگردند . كاروان بدرون آمد ، بيوهزنان و كودكان يتيم پيش دويدند ، گريان فرياد زدند : پس كو ؟ حسين كجاست ؟ او برايمان غذا مىآورد . او در كام تهى از محبتمان شهد نوازش مىريخت ، او بر اين سرهاى تو سرى خورده ، دست نوازش مىكشيد ، او در مزرع خشك و تشنه دلهامان بذر مىپاشيد و باران رحمت فرو مىريخت و يتيمان مدينه ، مشتهاى كوچكشان را گره كردند و فرياد كشيدند : او براى همهى ما پدر بود ، گل نوازش بر سرمان مىزد و در گوشمان نواى محبت زمزمه مىكرد ، حال كه شما بازگشتهايد ، چرا پدرمان نيامد ؟ مگر نمىداند كه ما به او احتياج داريم ؟ مردان پيش دويدند ، عباس كجا شد ؟ آن بازوان نيرومند امروز براى كه شمشير مىزند ؟ هرگاه كه دشمنى تهديدمان مىكرد ، به هر هنگام كه چهرهى جنگ را مىديديم ، اميدمان بازوان تواناى عباس بود ، بىعباس و بىاميد چگونه زندگى كنيم ؟ نهال اميدمان كجا سرنگون شد ؟ جوانان پيش دويدند . شما كه رفتيد اكبر هم از ميان ما رفت ، روزها و شبها به انتظار نشستيم تا شما بازگرديد ، و او بازگردد ، اكنون كه بازگشتهايد ، به ما بگوييد دوست ، كجاست ؟ اكبر عزيز كه ديدن او ما را به ياد پيامبر مىانداخت چرا بازنگشت ؟ زنها ، به سوى زينب دويدند . تو كه اين قدر ضعيف نبودى ، چرا اين چنين شكسته شدهاى ؟ كلثوم پاكدامن چرا چشمهايى به گود نشسته دارد ؟ و پاسخ همه اشكى بود كه بر خاك ريخت و آهى بود كه بر آسمان رفت . . . « 1 » * * * مرثيهاى كه ناسروده مانده : زمين نه به رنگ خون ، كه خون است . بارش خون ، يا رويش خون ؟ هرچه هست زمين يكپارچه خون است . هرچه در زمين از
--> ( 1 ) - برزيگران دشت خون ؛ ص 108 - 126 .